|
قصه ما به سر نرسید!!!
هیچکی نیست، هیچکی نبود! اندر حکایات گفته اند... روزگاری در سرزمین بین النهرین دو کس بهم آویختند یکی "او" و دیگری یزید ابن معاویه ابن شمر!!! ( به سر جدم من هنوز نمیدونم کدومشون امام حسین رو کشتند!) آری میان این دو دعوایی سخت در گرفت!! او گفت سرت را به زیر خواهم آورد یزید گفت به شمشیر دو نیمه ات کنم!! بدین سان کل کل های اولیه صورت بگرفت و قرار شد اگر راست میگویند فردا به میدان رزم درآیند و زور بیازمایند که اگر بدین زمانه بودندی دو طرف را به گناه ارازل و اوباش اعدام بکردندی که گویند مجازات چاقو کشی به تنهایی 6 ماه حبس است و اینان شمشیر برکشیده بودند!!! گفته اند به او و خاندانش ظلم ها روا دیدندی و آب از ایشان قطع نمودندی و سپاهیان بسیار بر آنان گماردندی و سر از تنشان جدا بکردندی و هیچ کس ندانست که از سپاه یزید چند کس کشته شدندی!!! او و سپاه 72 نفره اش ما را یاد این به ظاهر اقلیت مخالف انداختندی!!! که چگونه به سخره گرفته شدند و خود کاتب نیز 48 ساعت دربند بودی و نه طعام خوردی و نه آب!! قصه دراز نیست اما درازش بکردند و کش آورند و سالیان سال خود را در گل به کسره "گ" بغلتاند و ای وای بگفتند، از آن پس کسانی اختراع شدند!!! که در این زمینه تحصیلات بکردند و به درجه مداحی رسیدند!! و هم اینان دروغ ها بافتند و سخن ها از خودشان در بکردند که فلان شد و بهمان شد!! یک ماه در سال ملت به عزا نشستند و مینشینند و تا کس در سرای نباشد!! این نشستن ها ادامه میابد! دیگر اندر فواید این ماه که خوش به حال بچه مدرسه ای ها میشود و طعام فراوان بدهند و شربت و شیر و علی الخصوص شیر کاکائو!!! چیزی نمیگویم که خود واضح و مبرهن است.|+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 16:43 او یک مانیک است!!! مانی یک نوع بیماری روانی است، که موجب تخریب در کارکرد اجتماعی یا شغلی میشود، (البته بسته به سطح شعور جامعه و یا شغل فرد!!) و دارای علائم پسیکوتیک میباشد. با افزایش احترام به نفس، در حد اینکه شخص گمان کند خدا و پیغمبر است!! کاهش نیاز به خواب مثلا در شبانه روز فقط 3یا 4 ساعت میخوابد که گاهی از شدت خوشحای و وجود خلق بالا آن 3،4 ساعت هم خوابش نمیبرد!!! فعالیت جسمی و روانی بالا در حد سفرهای نامربوط با مسافت های طولانی و کاملا بی تاثیر! شخص ممکن است امروز آفریقا باشد فردا آمریکا پس فردا باز برگردد آفریقا و بعد هم شاید اروپا این هم باز بستگی به شعور و فهم فرد دارد!!! در گیر شدن افراطی در رفتارهای لذت بخش، به عنوان مثال ممکن است مدام در جمع های آنچنانی حاضر شود و از اینکه یک عده بیمار دیگر او را هی تحویل میگیرند احساس لذت و سر خوشی بی نهایت به او دست دهد و نتواند جلوی ابراز این خرسندی را بگیرد و مدام مزاح کند و لبخند بزند طوری که همه دندان های عقل و کشیده و پر کرده و پوسیده اش بر عالم و آدم عیان گردد و همش نیشش تا بناگوش باز شود!! فرد مبتلا حراف تر از معمول است و احساس فشار زیادی برای صحبت مستمر دارد، پریشانی حواس، یعنی توجه به آسانی به محرک های خارجی نامربوط!! و بی اهمی معطوف میشود. ممکن است فرد یک مسئله بدیهی و ثابت شده را انکار کند و برای خودش تبیین های دیگری داشته باشد! فرد مبتلا به مانی درای انرژی به ظاهر بی نهایتی است، احساس همه توانی و قدرت خارق العاده ای دارد. شناخت های مانیک با خلق تناسب دارند. این شناخت ها بلند پروازانه هستند. فرد ماینک به محدودیت های توانایی خود اعتقاد ندارد مثلا ممکن است درصدد تغیر جهان برآید و از آن بدتر، زمانی که او برنامه های خود را به موقع به اجرا میگذارد پیامدهای ناگوار آن را تشخیص نمیدهد. در برخی موارد حاد، فرد ماینک افکار هذیانی درباره خودش دارد، ممکن است او باور داشته باشد پیام آور مخصوص خداست و در اطراف صورت خودش هاله نور مشاهده کند!! بلند پروازی، بیش فعالی، پرچانگی و جاه طلبی افراد مانیک میتواند به دستاوردهای زیادی منجر شود، این رفتار در جامعه ما موجب موفقیت میشود. جای شگفتی نیست که بسیاری از افراد خلاق، رهبران سیاسی و مذهبی مبتلا به اختلال مانیک بوده اند. از جمله: آبراهام لینکن، وینستون چرچیل و تئودور روزولت که از رهبران بزرگ عرصه سیاست بوه اند!!!! قضاوت با خودتون!!! آیا ا.ن مانیک است؟ |+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 22:54 ننه! من از کل جمعیت پدربزرگ مادربزرگ های دنیا فقط یه ننه دارم، که اونم مامان مامان خانومه!! یه ننه پیر و مریض... ننه پارکینسون داره یعنی دست و دلش میلرزه!! صدقه سری عوارض قرصایی که میخوره هزار جور مریضی دیگه هم گرفته... چشاشم که خوب نمیبینه عوضش گوشاش تیزه و زبونشم تیزتر!! به تشخیص من اوایل اسکیزوفرنیشه!! البته حتم ندارم اما میدونم یه اختلال روانی هم داره که علتش افزایش دوپامینه به علت قرصایی که میخوره اما این فقط یه علت زیستیه و نمیتونه زیاد محکم باشه! به هر حال ننه حالش خوش نیست، هیچ کس هم دوست نداره بهش برسه و ازش نگهداری کنه... من چند بار پیشنهاد دادم ببرنش خونه سالمندان اما همش با نگاه های خشم آلود و آماده حمله دایی ها و خاله ها و مامان جون روبرو میشدم! میدونم از خداشونه که بره خونه سالمندان اما از ترس آبروشون تو خونه خودشون نگهش میدارن و روزی هزار بار به جونش غر میزنن و دعواش میکنن وقتی هم وقت دکترشه میگن کی میبره؟ من نمیبرم!! ننه واسه من خنثی س! نه دوسش دارم و نه ازش بدم میاد، اما اون منو دوست داره!! البته از خود تعریف کردن غلط کردن است!!! اما انقدر که من در مقام یه نوه به ننه خوبی کردم بایدم دوسم داشته باشه... تا حالا یه بار باهاش خشم آلودی نشدم در حالیکه همه نوه هاش بهش پارس میکنن!! هر وقت خونه ماس میبرش حموم صبح به صبح موهاشو شونه میزنم و براش میبافم عصرا براش چای درست میکنم و بهش عصرونه میدم و کلی حال اساسی دیگه!! یه بارننه خانوم به حال مرگ افتاد دیگه همه خودمون واسه مراسمش آماده کرده بودیم که زندگی دوباره یافت... تو اون حال که بود من اصلا اصلا ناراحت نشدم و مخفیانه تو دلم از خدا خواستم که بی زحمت زودتر بمیره تا از این مریضی و بی کسی نجات پیدا کنه!!! اما بقیه نوه ها و فرزندان دلبند ننه داشتن صورت خودشونو میکندن که ای وای مادرم!! من هنوز نمیدونم این چه جور دلسوزیه؟!!! این چه جور دوست داشتنیه!! |+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 22:52 دانشجو روزت مبارک خدارو هزار مرتبه شکر که تا اطلاع ثانوی دانشجو نیستم و مجبور هم نیستم این انگ رو به دوش بکشم!!! 4 سال حرص خوردیم و بهمون حرص خوروندن! اصلا دانشجوی یه معنی بدی داره!!! یه چیزی تو مایه های جیره خوار بیگانه ها! دست نشونده ی امریکا و استکبار! مزدور! آشوبگر! و جدیدا هم که به عنوان ارازل اوباش تعبیر میشه!!! اصلا همه چی از بیخ وبن تغییر پیدا کرده! دانشگاه یعنی حراست و نگهبانی و گرز و چماق و ستاره های دنباله دار!!! دانشجو هم یعنی همه اون تعاریف فوق!!!!!! به هر حال و با همه این حرفا تو این 365 روز سال واسه رو کم کنی اجنبی ها هم که شده یه روز هم واسه دانشجویان عزیز و وطن فروش اختصاص دادن که اگه یه عده مایل بودن در چنین روزی برای خودشون تظاهرات راه بندازن و موتور سیکلت و سطل آشغالای بی زبون شهرداری رو آتیش بزنن(سطل آشغالا وقتی پر آشغاله میشه مال ملت غیور و سه نقطه! اما وقتی آتیش میگیره و جونشو در راه اهداف والای بشریت میده میشه مال شهرداری و عزیز میشه!!) در این راستا تلویزیون های اجانب و کافر هم سوء استفاده میکنن و تصاویر عین تصاویر خودی یه جوری نشون میدن که آدم فکر کنه فقط خودش تو خونه بوده و ملت همه رفتن تو خیابون و راهپیمایی!! کردن.
|+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 22:51
در رابطه با مطلب قبل لازم به یادآوریه که من از ترانه های شاهین نجفی استفاده کردم... تنها خواننده رپ محبوب منه.
شاهین نماد یه انسان واقعیه، نمیدونستم چطوری میشه ازش اجازه بگیرم اما فکر نمیکنم ناراحت بشه که من از شعرش استفاده کردم |+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 11:24 مریم... با شنیدن این اسم چشام پر اشک میشه... مریم یه دختره... مثل من... مثل تو... مثل دخترای دنیا.. مریم باکره... مریم بیوه... مریم بی ارث... مریم بی حق شهادت... مریم بی حق حضانت...مریم بی حق طلاق... مریم یعنی همه دخترای سرزمین من... صدای جیغ مریم... صدای فریادهای بریده ش... صدای بلند هق هق و ناله های سردش... - داد نزن لامسب، میخوای بیشتر از این آبرومونو ببری!!! داد نزن... میکشمت... داد نزن مریم من... مریم مقدسم داد بزن حرفاتو فریاد کن منم حنجره میشم منم فریاد میشم منم طغیان میکنم... من و همه مریم ها پشتت وایسایم... داد بزن بانوی پاک سرزمینم...
|+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 15:33 عید قربان چقدر قبول یه چیزی که همه بی دلیل قبولش دارن سخته... چقدر سخته که نمیتونی حرفاتو آزادانه بگی، قبل از اینکه شروع کنم خواهش میکنم کسی تحت تاثیر حرفای من قرار نگیره، من اینارو فقط واسه دل خودم میگم... بالاخره آدم اگه تو خونه خودش نتونه حرفشو بزنه کجا بابد بگه؟؟!! برم به مامان بگم میگه استغفرالله دختر تو به کی رفتی؟ همه خاندان تو عالمان دین بودن و هستن!!! زبونتو گاز بگیر این دری وری ها چیه داری میگی؟؟!!!!!!!!! تا بوده بوده این جوری بوده!!! البته من در این مورد قصد طغیان ندارم اما نمیخوام چشم و گوش بسته این بدیهییات!!! رو قبول کنم! خب چندین هزار سال قبل یه فردی به نام ابراهیم پیامبر بوده خدا بهش دستور میده برو بچه ات سر ببر!!!!!!!! اونم از اونجایی که پیامبر بوده و معصوم نمیتونسته غیر این کاری رو انجام بده!!! پس تصمیم به قربونی کردن پسرش میگیره! اما چاقو کند میشه و نمیتونه سر پسرشو ببره! انصافا این مسئله دیگه این همه سور و سات نداره!! خب خدا بیامرزدش عجب پیامبر خوبی بوده دیگه چرا باید یه روز تمام ملت بی کار بشن و گوسفند قربونی کنن و چش و چال همدیگه رو در بیارن!!! حالا این به کنار ین قضیه حج رفتنه منو حرص میده... طرف کلاهبردار درجه یکه، سهم الارثه خواهراشو هاپولی هپول کرده، یه عمر گناه ورزیده!!! و شکم گنده کرده و گردن کلفت!!! حالا آخر عمری پرهیزگار شده که در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبریست ورنه هر گبری به پیری شود پرهیزگار!!! تشریف برده واسه حج ثبت نام کرده اسمش در اومده و حالا هی منت میزاره گردن خدا که خدا طلبیده!!!! آی خدا نکنه زبونم لال تو هم آدم مایه دارارو بیشتر دوست داری!!! خب مارو هم بطلب بریم ثبت نام کنیم دیگه!!! حالا رفت حج و اومد کل محله رو آذین بست و پلاکارد زدن که بازگشت پیروزمندانه فلان شخص را تبریک عرض میکنیم!!!!!!!!! آخه پدر آمرزیده جهاد اکبر که نرفته!! جام جهانی و فرا المپیک!!! که نرفته! کجاش پیروز مندانس؟؟؟؟ اگه من پول اونو داشتم معراج هم میرفتم!!! حالا بیا تالار بگیر وگوسفندها بکش و ولیمه ها بده که خلق شکم پاره خداوند متعال از سفر حج حضرات خشنود شوند و برن دستشو ماچ کنن! و از فردا بشه حاجی فلانی!! اندر حکایات میگن روزی بایزید بسطامی رحمت الله بعد سال ها آرزو و امل بی عمل!! تصمیم بگرفت با اندک درهم و دیناری که اندوخته است بره حاجی بشه بیاد!! از آنجایی که در گذشته ها!!! طیاره اندر این دنیای پتیاره نبوده است. ایشان پیاده روی را به قاطر و شتر سواری ترجیح داده و پای پیاده راهی شده در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور آری و چنین شد که بایزید راه افتاد رفت... در نیمه های راه بودی که ناگهان راهزنی بدو تاختی، تاختنی خراب، نعره بزد ای پیر به کجا میروی و با خود چه داری؟؟ بایزید گفت به کعبه میروم و اندکی درهم و دینار دارمی و ندهمی!!!!! راهزن گفت کعبه را میخوای چکار؟!! که شاعر میفرماید: ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید راهزن ادامه داد که ای پیرمرد من 7 سر عائله دارم همه گشنه و تشنه!!! پول هایت را به من بده در بانک بگذرام سودش را بگیرم!!! بعدا پست میدهم!!! بایزید گفت ای مردک نامسلمون!! نمیدانی آن سود حرام است و ربا محسوب میشود؟؟ پول که قابل تورا ندارد تو مرا آگاه کردی بیا پول ها را بگیر برای خودت!!! نمیخواد پس بدهی! القصه راهزن پول را بگرفتی و بایزید دورش 7 دور بچرخیدی و طواف بکردی و برگشتندی!!! اندر احوالات بایزید نگفته اند که وقتی برگشت فک و فامیلش بدو چه گفتندی و آیا اورا به تمسخر بگرفتندی یا نه!!! اما بعدا که رفیق رفقای بایزید از حج برگشتندی تعریف کردندی که بایزید را آنجا دیده اند!!
|+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت 15:16
هر چقدر فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم که در خور شان تو باشه... ممنون که برای همه پست هام کامنت گذاشتی، مرسی که جناب صادق خان رو تهدید به هک کردی!!!! البته اون و امثال اون هیچ وقت حرف ماهارو نمیفهمن... همون قشر بی درد که همیشه میگیم... و بحث کردن با چنین کسایی آب در هاون کوبیدن است چون نرود میخ آهنین به سنگ!!!!!! انصافا این یه تیکه رو با حال اومدم
به هر حال من به نظر اون آقا و امثال ایشون احترام میزارم، اونا هستن که همیشه خودشونو فکر برتر و نخبه میدونن!!! فکر میکنن عالم و آدم تو سیاهی ها گم شدن فقط خودشونن که خورشید به دست دارن!!! همه جا مردم در حرکت و ژیشرفتن و ما هنوز اسیر اسیران خاکیم!! نامسلموناش رفتن فضارو هم تسخیر کردن ما هنوز تو شیعه سنیش موندیم!!! خانومای نامسلمون میرن سیارات دیگه میگردن!!! ما هنوز اندر خم چادرو چادر ملی و چادر عربی هستیم و هنوز هم دقیقا نمیدونیم که چادر آری یا نه!!! جوونای اونا دارن روز به روز به علم و دانششون اضافه میشه ما هم هنوز در گیر روابط دختر و پسریم.... تو کف همه چی موندیم و کف کردیم و داریم درجا میزنیم... هر روز عزا و عزا... روحیه های افسرده و نکبت بار.... حالا میفهمم که راست گفتی مذهب افیونه ( البته از خودت که نگفتی فقط نقل قول کردی ) آره تو راست میگفتی... افیونه... |+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 14:44 درد... من ترجیح میدهم که نسل انسان به تمامی نابود شود تا اینکه بماند و با تبدیل زن,ظریف ترین مخلوق الهی به یک وسیله ی عیاشی و شهوت رانی,از هر حیوانی پست تر گردد. گاندی
چقدر سخته زن بودن... و معنای درد رو فهمیدن... و از همه سخت تر اینه که مادر من و تو این درد ها رو میپذیرند، این معنای اشتباه زنانگی رو... غم واژه ضعیفه... نفرت... چندش... هیچ چیز نمیتونه این احساس بد رو بیان کنه... پدر! عزیز دلم چطور دلت میاد گاهی به جای واژه زن بگی ضعیفه... بابایی منت سرت نمیزارم اما همین ضعیفه دنبال کارات بود و از زندون درت آورد والا تا 10 سال دیگه باید کنج زندون میموندی... بابایی من ضعیفه از این شهر به اون شهر رفتم از پاسگاه به دادگاه وزندون و قوه قضاییه و کاخ دادگستری و دفتر نماینده ها سازمان حمایت از زندانی ها... بیت رهبری... اداره عفو و بخشش و هزار کوفت و زهر مار که اسمشون یادم نیست... بابا چه روزایی که مدام تو راه بودم و دلم میخواست یه لحظه دراز بکشم که خستگی از تنم دربره... و یاد اون ظهر گرم تابستون که بعد دو روز نخوابیدن و تو اتوبوس بودن تمام تنم درد میکرد و مثل دختر فراری ها تو ترمینال تهران داشتم دنبال یه جای خلوت میگشتم که نیم ساعت دراز بکشم و صدای مرد نگهبان که داد میزد آی خانوم رو چمن ها نشین ممنوعه... و اشک تو چشام جمع شد... دلم نمیخواست برم خونه فامیلا که با خودشون بگن فلانی بی غیرته دخترش میره دنبال کاراش، دلم نمیخواست به بابای من بگن بی غیرت... بابایی همین دختر ضعیفه ات با هزار مرد و نامرد کل کل کرده جوابشونو داده و پیش کله گنده هاش گریه کرده و غرورشو شکسته تا... بابا دلت میاد به دخترت بگی ضعیفه؟؟؟؟ همیشه پز تو رو به دوستام میدادم که بابای من روشنفکره... گاهی غذا درست میکنه سبزی پاک میکنه، ظرف میشوره... و غم زن بودنو میفهمه اما حالا یه جور دیگه حرف میزنی.... بابا بهت نگفتم منم افتادم زندون... نگفتم تا نشکنی ... نگفتم بابا... نمیدونی چه شب و روزایی رو گذروندم... وقتی تو انفرادی بودم همون لالایی همیشگی رو که واسم میخوندی با صدای بلند میخوندم و زار زار گریه میکردم... دخمل بابایی رو بازداشت کرده بودن چون از درد لبریز بود و درداشو فریاد کرده بود، درد زندگی رو درد زن بودن و غم نان رو نه درد سبز بعضی ها نه نه من درد سبز ندارم و نداشتم... پدر من ضعیفه نیستم تو هم قوی نیستی چون طاقت دیدن درد منو نداری اما من با همه دردات درد کشیدم...پدررر
|+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 16:37
سلام خواهر خوبم سلام به تو که زیر خروارها خاک دفن شده ایی... زنده زنده... به جرم انسانیت تنها به این خاطر که تو بیضه نداشتی و دختر بودی... اینک من فریادهای بی پاسخت را پاسخ میگویم... میخواهم جهان را پر از فریاد کنم... شنیده ام وقتی پدر حیوانت برای تو قبر میکند تا وجود پاک و نازنینت را به خاک سیاه بسپارد گرد نشسته بر لباسش را با دستان معصومت پاک میکردی... چه میتوان گفت اگر غیر این میکردی عجیب بودی از یک فرشته چه چیزی غیر این میتوان انتظار داشت... من وارث دردهای توام امروز اندیشه و احساس مرا زنده زنده به گور میسپارند... همه جای این شهر خراب پر از تابلوهای ممنوع است در این کهنه ویرانه همه چیز قدغن است برای من که از جنس توام... خواهرم خواهری که در کنار خیابان ها خودت را عرضه میکنی بر نامردمان بر نامردها... تویی که غم نان را میدانی تویی که تن لطیفت را در کودکی شکستند و واگذارت کردند قبل از اینکه ترس اولین قاعده گی را تجربه کنی... من وارث توام وارث دردهایت وارث غم هرشب و آغوش های تازه اش که بوی تعفن میدهد بوی نفرت بوی پول کثیف و صدای کودک گرسنه ات در گوشت میپیچد و دلت میلرزد از خدا از کودکت... از این مرداب که تورا ناخواسته میبلعد... من وارث همه زنان زمینم... برایت مینویسم از این دردها تا بدانی هیچ چیز پایان نیافته برایت از رقاصه ها و فاحشه هایی مینویسم که همدرد تواند... برایت مینویسم از عشق و سنگ باران... از عشق و زندان... از تجاوز و فقر و فحشا... از زمام پدر و افسار شوهر... مینویسم تا بدانی هنوز هم گورستان ها پر از دختر میشود پر از احساس میشود... مینویسم از آبرو و آتش و مرگ... از خودسوزی و بی آبرویی... از پدر و برادری که پرده ها را دریدند و تو هنوز در معنای محرم و نامحرم سردرگمی و از ترس آبرویت سکوت کردی و دلت داشت از سکوت خفه میشد از این خفقان... از این سیاهی که تمام تنم را به لرزه می اندازد و خدا گوشهایش را میگیرد تا صدای شکسته شدن استخوان هایت را نشنود زیر حجم سیاه بی خدایی... و تو یا میمیری یا میرانده میشوی.... وای از آن ترسی که همیشه باتوست در نگاهت لانه کرده و دلت را میلرزاند آنگاه که با چشمان دریده حریص بی شرمانه به تو مینگرند مثل حیوانی گرسنه و... سکوووووت |+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 11:13
به سلامتی امروز دیگه میخوام برم خونه... مامانم از صبح دو بار زنگ زده... اونم خیلی دلش برام تنگ شده.. دیروز روز هیجان انگیز و متفاووتی برام بود از اون روزای تاریخی.. یه حسی داشتم، هم دلم میخواست برم خونه هم نمیخواستم... و من همیشه بین این گرایش گرایش ها گیر میکنم... این دوراهی مدام... هم دلم واسه همسرم تنگ میشه و هم واسه مامان بابام... ولی بین خودمون باشه من همسرمو یه کم بیشتر دوست دارم!!! خب دست خودم نیست دیگه، البته اون میگه باید مامان باباتو بیشتر دوست داشته باشی اما کو گوش شنوا...
اه اه اه چقدر از این حرفای چل من یه غاز بدم میاد... چرا تو باید بشینی اراجیف خصوصی منو بخونی!!! امروز صبح اول وقت خودمو دوستان تنبل تز از خودمو واسه ازمون ارشد ثبت نام کردم و باز به همون گزینه های تکراری و اعصاب خورد کن رسیدم... آیا شما از سهمیه خانواده شهدا یا ایثارگران استفاده میکنید؟؟!! آیا حافظ کل قران کریم میباشید!!! ای خداااا... آخه چرا؟؟؟ چرا من هیچ کدوم از این سهمیه ها رو ندارم و مجبورم مثل خ.. درس بخونم و با این سهمیه دارا رقابت کنم... بابا تموم نشدن؟؟؟ آخه تا کی میخوان حق بقیه رو بگیرن؟؟؟ چرا من با یه خانوم فرزند شهید که به خاطر مسائل اخلاقیش زبانزد خاص و عام بود و اسم بقیه فرزند شهیدارو خراب میکرد با رتبه خدا هزار و وضعیت کاملا مشروطی باید تو یه کلاس باشیم؟؟ چرا باید با هم واسه ارشد ثبت نام کنیم و من اطمینان داشته باشم اگه اون یک چهارم من درس بخونه تو دانشگاه مورد علافه من قبول میشه؟؟؟ چرا؟؟؟ اصلا بیان هر چی پول نفته بدن به خانواده های محترم شهدا... حقوقشونو چک سفید بدن... اما این کارو نکنن دانشگاه رو سهمیه بندی نکنن به خدا بقیه گناه دارن... حالا همه اینا به کنار سهمیه شاگرد اولی منو میسوزونه.... بدون آزمون ارشد قبولن!! بقیه رو نمیدونم اما شاگرد اول کلاس ما ۴ سال پشت کنکور کارشناسی تشریف داشته ن... اما معدلشون ۱۹/۵۳ بود!!! فقط خ.. میزد هیچی بارش نبود بعد امتحان دیگه جوابارو یادش نمیموند اما حالا با ۳ نفر دیگه واسه خودشون سر کلاسای کارشناسی ارشد میشینه و به ما میخنده!!! حتی تو آزمون پارسال مجازم نشد!!! اما... این قافله تا به حشر لنگ است... |+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 11:1
این غروب چقدر متفاوته.... چقدر دلم گرفته... امروز خیلی احساس پوچی کردم... دلم برای مامانم تنگ شده... چقدر دلم میخواد الان پیشش بودم و بوی غذاهی خوشمزه شو عقل از سرم میپروند و مشتاقانه انتظار شام خوردنو میکشیدم و بعد با بابا بشینم ۲۰:۳۰ ببینم و خودمون نقدش کنیم... آه... امروز چه دلتنگم... امروز... نمیدونم امشب رو چطوری بگذرونم... چطوری میگذره... انگار یه آواره ام انگار هیچ جای این شهر جایی برای من نیست... یه جایی که راحت نفس بکشی... راحت بخندی و راحت گریه کنی... حرفام تو گلوم گیر کرده و بغض هم داره خفم میکنه... مادرررررر... نمیدونی چقدر بهت نیاز دارم... نمیدونی... دلم داره میترکه... از حال دخترت خبر نداری...برای اولین بار ارزو میکنم کاش هیچ وقت به این شهر نیومده بودم کاش این آدمارو نمیشناختم و کاش به عزیزترین کسم دل نمیبستم... کاش... کاش دوستام هنوز مهناز و لیدا بودن... و من هنوز اون دختر دبیرستانی که صبح به صبح مانتو شلوارشو اطو میکرد و میرفت مدرسه... اون روزایی همه زندگیم تو دیوان مولانا و حافظ خلاصه میشد و قرانی رو که با عشق میخوندم و سطر به سطر آیه به آیه باهاش گریه میکردم... و تو دلم میگفتم یا لیتنی کنت ترابا... امروز من عوض شدم... من دیگه اون دختر ساده دل نیستم... دیگه سال به سال لای قرانو باز نمیکنم... حتی گاهی ازش بیزار میشم... ای کاش هچ وقت معنی حقوق زنو نمیفهمیدم اون وقت هنوز عاشقانه داداشامو بابامو دوست داشتم... وای خدایا... من چقدر بزرگ شدم.... چقدر .... دیگه منو تو هیچ مدرسه ای راه نمیدن... دیگه هیچ بچه ای اجازه نمیده باهاش خاله بازی کنم... دلم واسه خودم تنگ شده... نه من این نبودم... هیچ وقت فکر نمیکردم این بشم... من از خود خودم فاصله گرفتم و خیلی دور شدم... این راه چقدر خطرناکه... چقدر بی راهه داره... اصلا شاید تو بی راهه مو خبر ندارم...
شاید این راه به ترکستان میرود... شاید |+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 18:4
شعر...
خیلی وقته میخوام در این مورد مطلب بنویسم اما هر بار که خواستم نتونستم... اما حالا که منو با یه سیب خر کردن و دیگه نمیتونم به اینا (کارمندای همسرم) گیر بدم و هی تذکر بدم که نرن ور دل هم بشینن بهتره با نوشتن اعصابمو راحت کنم!!! امروز سوار تاکسی شدم و یه مسیر تقریبا طولانی رو مجبور بودم صدای ناموزون یه خواننده جدید رو گوش بدم... اسمشو نمیدونم یعنی نمیخوام بدونم که چه ضد حالیه... واقعا چرا بعضی ها به نظافت گوششون اهمیت نمیدن!!!؟؟؟ یعنی واقعا محتوای مغرشون اون ترانه و موسیقی رو میطلبه یا شایدم من دیگه پیر شدم و نمیتونم این صداها و واژه ها رو هضم کنم!!! واقعا اسفناکه شعر ما از کجا به کجا رسیده.... از بوی جوی مولیان اید همی ... یاد یار مهربان آید همی... تا دوست دختر من ماهه... نیومده تو راهه!!!! تا ناکجای این تایخ ادبیات... ما تاریخ زیبایی برای آیتده گانمان نخواهیم داشت... من اصلا با رپ و پاپ مخالف نیستم و اتفاقا گاهی هم رپ گوش میدم و لذت هم میبرم اما چرت و پرت گوش نمیدم و ترانه های با معنی که معمولا از دردهای جامعه میگن گوش میدم... یه چیزی که منو به تفکر وادار کنه نه اینکه معنی تفکر هم از یادم ببره... اما انصافا شجریان کجا این خواننده های کوچه بازاری کجا... |+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 14:0 از این زندگی
این روزها... گاهی یا میشه گفت همیشه همه چیز اون جوری نیست که تو میخوای و هیچی به جای خودش نیست هیچ چیز... همیشه بین اون چیزایی که میخوای بهش برسی یه پل شکسته هست یه پل فرسوده... یه پلی که تو نساختیش.. میشه به اون چیزا رسید اما خیلی سخت... با خون دل... با صبر... گویند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آری شود ولیک به خون جگر شود.... نمیدونم چرا همه یه جورایی زندگی کردنو برای خودشون سخت میکنن... چرا دلشون مصیبت میخواد چرا گره ای رو که با دست باز میشه به چنگ و دندون میکشن و بدتر کورش میکنن و یا کلا میبرنش... چرا این مردم نمیخوان از زندگی لذت ببرن.. مگه زندگی از اون چی میخواد یا اصلا اونا از زندگی چی میخوان... همش حسرت نداشته ها همش سرت گذشته... و زندگی همش یه حسرت بزرگه... تا وقتی سالمن هیچ کار مفیدی انجام نمیدن و اصلا از سلامتی شون لذت نمیبرن همین که سرما میخورن یا سلامتیشونو از دست میدن شروع میکنن به گریه و زاری که ای وای من دیگه نمیتوتن هیچ کاری انجام بدم من دیگه بدبخت شدم... خوش به حال فلانی خوش به حال فلانی... تا وقتی پول دارن پولو تو بانک قایم میکنن و یه ذره هم ازش لذت نمیبرن همش حرص ماشین مدل بالاتر همش حرص خونه بزرگتر و سیل وسایل لوکس و شیکی که روز به روز به بازار میاد و چشم مردمو کور میکنه حتی به یاد نمیارن که بستنی خیلی دوست دارن دلشون میخواد برن شهربازی یا با برن پارک و خوش باشن اما همین که دستشون تنگ میشه تازه یادشون میاد که خیلی چیزا دلشون میخواد و از جلوی بستنی فروشی با حسرت میگذره و اه میکشه و به حال بچه ای که داره با لذت بستنی 200 تومنیشو لیس میزنه حسرت میخوره... وای وای از این زندگی ها که زنده بودنو به گند میکشن... انگار هیچ کی تو این دنیا زنده نیست... |+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 20:15 غیرت
غیرت
واژه ی غیرت از اون کلمه هاس که آدمو یاد مردا میندازه!!! من که بعد چند دهه و اندی سال نفهمیدم غیرت از کجا آب میخوره با اینکه مامان بعضی وقتا میگه گودزیلا خیلی غیرتیه!!! چون وقتی سوار تاکسی میشیم اول باید مامان سوار بشه که اگه بعد یه آقا سوار شد نیاد ور دل مامان ما بشینه!!! و از اینجورچیزا.. البته داداشا هم واسه من غیرتی میشن ولی نمیتونن جیک بزنن چون خودم End غیرتم!! اما به هر حال این غیرته یه حد و مرزی داره مثلا یه آدم درست درمون هر چقدر هم که غیرتی باشه هر چقدر هم که نزار حتی زن و دخترش واسه خرید برن بیرون فقط محدود به خوانده خودشه و دیگه نمیره سر وقت زن و بچه همسایه!!! اما بعضی ها... وای وای بعضی ها دیگه خیلی غیرتین!!! کلا همه ملت ناموس خودشونن و کل افراد مونث مملکت جز خواهر مادرای اصلی خودشون محسوب میشن!!!! نمیزارن دو تا آدم در غالب جنس مونث و مذکر با هم حتی جلو ملاء عام جیک بزنن هر گونه روابطی خارج از زن و شوهری و خواهر برادی حروم و جرمه!!! همه جای دنیا این مسئله کاملا حل شده اون وقت تازه واسه جوونای ما شده دغدغه ذهنی... دختر پسره با هم دوستن با رضایت دو طرف و با کلی عشق و علاقه قایمکی!! اما خارج ز این رابطه کاملا دو نفره!!! یه عده هستن که ناراضی تشریف دارن و اونا هم کسانی نیستن جز خواهران و برادران محترم موجود در ماشین های سبز رنگ ارشاد!!!! که من حسابی با این اسمش مشکل دارم چند بارم باهاش دست به یقه شدم!!! من نمیدونم چه چیزی باعث میشه که دوتا خواهر محترمه ارشادی همراه دو تا برادر محترم ارشادی با هم در یک وسیله نقلیه سقف دار و در بسته بشینن و جرم و گناه نباشه اما دو تا جوون عاشق وسط خیابون بدون سقف و در باز با هم حرف بزنن جرمه!!! شاید این خواهران و برادران محترم رو از بین معصومین انتخاب میکنن!! و یا از فرشته ها و ملائک عزیز هستن!!! البته حجا داره واژه نامانوس ارشاد رو هم برای عزیزانی که هنوز گوشمالی نشدن تعریف کنم! ارشاد عبارت است از موقعیتی که سپاه 4 نفره حق و اسلام به سوی شما و معشوقه محترم یا محترمه حمله ور میشوند و با الفاظ رکیک و کتک و سیلی و لگد شمار و به داخل ماشین بسیار شیکی هدایت میکنن تا برین پاسگاه و بعد هم دادگاه و اونجا به معشوقه عزیز بگن اگه یه دونه بچه میزاشت تو شکمت چطوری میخواستی ثابت کنی بچه اینه!!!!! و اگه خاخول باشی گریه میکنی و میگی آقا به خدا غلط کردم این مزاحم من شد!!! آقا توروخدا بزارین برم!!!! اما اگه مثل من بچه پرورو باشی میگی آزمایش DNA هست و مشخص میکنه بچه اونه!!! و بدتر حرصشون میدی اونقدر که بخوان بفرستنت بازداشتگاه اما اقوام محترمه بیان برات ضمانت بزارن تا روز دادگاه برسه و بری از انسانیتت دفاع کنی!! |+| نوشته شده توسط گودزیلای تنها در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 17:59 |
|
