![]() |
![]() |
|
| گاهی وقتا حرفا تو گلو گیر میکنه و صدا ها تو حنجره |
|
سلام خواهر خوبم سلام به تو که زیر خروارها خاک دفن شده ایی... زنده زنده... به جرم انسانیت تنها به این خاطر که تو بیضه نداشتی و دختر بودی... اینک من فریادهای بی پاسخت را پاسخ میگویم... میخواهم جهان را پر از فریاد کنم... شنیده ام وقتی پدر حیوانت برای تو قبر میکند تا وجود پاک و نازنینت را به خاک سیاه بسپارد گرد نشسته بر لباسش را با دستان معصومت پاک میکردی... چه میتوان گفت اگر غیر این میکردی عجیب بودی از یک فرشته چه چیزی غیر این میتوان انتظار داشت... من وارث دردهای توام امروز اندیشه و احساس مرا زنده زنده به گور میسپارند... همه جای این شهر خراب پر از تابلوهای ممنوع است در این کهنه ویرانه همه چیز قدغن است برای من که از جنس توام... خواهرم خواهری که در کنار خیابان ها خودت را عرضه میکنی بر نامردمان بر نامردها... تویی که غم نان را میدانی تویی که تن لطیفت را در کودکی شکستند و واگذارت کردند قبل از اینکه ترس اولین قاعده گی را تجربه کنی... من وارث توام وارث دردهایت وارث غم هرشب و آغوش های تازه اش که بوی تعفن میدهد بوی نفرت بوی پول کثیف و صدای کودک گرسنه ات در گوشت میپیچد و دلت میلرزد از خدا از کودکت... از این مرداب که تورا ناخواسته میبلعد... من وارث همه زنان زمینم... برایت مینویسم از این دردها تا بدانی هیچ چیز پایان نیافته برایت از رقاصه ها و فاحشه هایی مینویسم که همدرد تواند... برایت مینویسم از عشق و سنگ باران... از عشق و زندان... از تجاوز و فقر و فحشا... از زمام پدر و افسار شوهر... مینویسم تا بدانی هنوز هم گورستان ها پر از دختر میشود پر از احساس میشود... مینویسم از آبرو و آتش و مرگ... از خودسوزی و بی آبرویی... از پدر و برادری که پرده ها را دریدند و تو هنوز در معنای محرم و نامحرم سردرگمی و از ترس آبرویت سکوت کردی و دلت داشت از سکوت خفه میشد از این خفقان... از این سیاهی که تمام تنم را به لرزه می اندازد و خدا گوشهایش را میگیرد تا صدای شکسته شدن استخوان هایت را نشنود زیر حجم سیاه بی خدایی... و تو یا میمیری یا میرانده میشوی.... وای از آن ترسی که همیشه باتوست در نگاهت لانه کرده و دلت را میلرزاند آنگاه که با چشمان دریده حریص بی شرمانه به تو مینگرند مثل حیوانی گرسنه و... سکوووووت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:13 توسط گودزیلای تنها |
|
|
به سلامتی امروز دیگه میخوام برم خونه... مامانم از صبح دو بار زنگ زده... اونم خیلی دلش برام تنگ شده.. دیروز روز هیجان انگیز و متفاووتی برام بود از اون روزای تاریخی.. یه حسی داشتم، هم دلم میخواست برم خونه هم نمیخواستم... و من همیشه بین این گرایش گرایش ها گیر میکنم... این دوراهی مدام... هم دلم واسه همسرم تنگ میشه و هم واسه مامان بابام... ولی بین خودمون باشه من همسرمو یه کم بیشتر دوست دارم!!! خب دست خودم نیست دیگه، البته اون میگه باید مامان باباتو بیشتر دوست داشته باشی اما کو گوش شنوا...
اه اه اه چقدر از این حرفای چل من یه غاز بدم میاد... چرا تو باید بشینی اراجیف خصوصی منو بخونی!!! امروز صبح اول وقت خودمو دوستان تنبل تز از خودمو واسه ازمون ارشد ثبت نام کردم و باز به همون گزینه های تکراری و اعصاب خورد کن رسیدم... آیا شما از سهمیه خانواده شهدا یا ایثارگران استفاده میکنید؟؟!! آیا حافظ کل قران کریم میباشید!!! ای خداااا... آخه چرا؟؟؟ چرا من هیچ کدوم از این سهمیه ها رو ندارم و مجبورم مثل خ.. درس بخونم و با این سهمیه دارا رقابت کنم... بابا تموم نشدن؟؟؟ آخه تا کی میخوان حق بقیه رو بگیرن؟؟؟ چرا من با یه خانوم فرزند شهید که به خاطر مسائل اخلاقیش زبانزد خاص و عام بود و اسم بقیه فرزند شهیدارو خراب میکرد با رتبه خدا هزار و وضعیت کاملا مشروطی باید تو یه کلاس باشیم؟؟ چرا باید با هم واسه ارشد ثبت نام کنیم و من اطمینان داشته باشم اگه اون یک چهارم من درس بخونه تو دانشگاه مورد علافه من قبول میشه؟؟؟ چرا؟؟؟ اصلا بیان هر چی پول نفته بدن به خانواده های محترم شهدا... حقوقشونو چک سفید بدن... اما این کارو نکنن دانشگاه رو سهمیه بندی نکنن به خدا بقیه گناه دارن... حالا همه اینا به کنار سهمیه شاگرد اولی منو میسوزونه.... بدون آزمون ارشد قبولن!! بقیه رو نمیدونم اما شاگرد اول کلاس ما ۴ سال پشت کنکور کارشناسی تشریف داشته ن... اما معدلشون ۱۹/۵۳ بود!!! فقط خ.. میزد هیچی بارش نبود بعد امتحان دیگه جوابارو یادش نمیموند اما حالا با ۳ نفر دیگه واسه خودشون سر کلاسای کارشناسی ارشد میشینه و به ما میخنده!!! حتی تو آزمون پارسال مجازم نشد!!! اما... این قافله تا به حشر لنگ است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:1 توسط گودزیلای تنها |
|
|
این غروب چقدر متفاوته.... چقدر دلم گرفته... امروز خیلی احساس پوچی کردم... دلم برای مامانم تنگ شده... چقدر دلم میخواد الان پیشش بودم و بوی غذاهی خوشمزه شو عقل از سرم میپروند و مشتاقانه انتظار شام خوردنو میکشیدم و بعد با بابا بشینم ۲۰:۳۰ ببینم و خودمون نقدش کنیم... آه... امروز چه دلتنگم... امروز... نمیدونم امشب رو چطوری بگذرونم... چطوری میگذره... انگار یه آواره ام انگار هیچ جای این شهر جایی برای من نیست... یه جایی که راحت نفس بکشی... راحت بخندی و راحت گریه کنی... حرفام تو گلوم گیر کرده و بغض هم داره خفم میکنه... مادرررررر... نمیدونی چقدر بهت نیاز دارم... نمیدونی... دلم داره میترکه... از حال دخترت خبر نداری...برای اولین بار ارزو میکنم کاش هیچ وقت به این شهر نیومده بودم کاش این آدمارو نمیشناختم و کاش به عزیزترین کسم دل نمیبستم... کاش... کاش دوستام هنوز مهناز و لیدا بودن... و من هنوز اون دختر دبیرستانی که صبح به صبح مانتو شلوارشو اطو میکرد و میرفت مدرسه... اون روزایی همه زندگیم تو دیوان مولانا و حافظ خلاصه میشد و قرانی رو که با عشق میخوندم و سطر به سطر آیه به آیه باهاش گریه میکردم... و تو دلم میگفتم یا لیتنی کنت ترابا... امروز من عوض شدم... من دیگه اون دختر ساده دل نیستم... دیگه سال به سال لای قرانو باز نمیکنم... حتی گاهی ازش بیزار میشم... ای کاش هچ وقت معنی حقوق زنو نمیفهمیدم اون وقت هنوز عاشقانه داداشامو بابامو دوست داشتم... وای خدایا... من چقدر بزرگ شدم.... چقدر .... دیگه منو تو هیچ مدرسه ای راه نمیدن... دیگه هیچ بچه ای اجازه نمیده باهاش خاله بازی کنم... دلم واسه خودم تنگ شده... نه من این نبودم... هیچ وقت فکر نمیکردم این بشم... من از خود خودم فاصله گرفتم و خیلی دور شدم... این راه چقدر خطرناکه... چقدر بی راهه داره... اصلا شاید تو بی راهه مو خبر ندارم...
شاید این راه به ترکستان میرود... شاید |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:4 توسط گودزیلای تنها |
|
|
شعر...
خیلی وقته میخوام در این مورد مطلب بنویسم اما هر بار که خواستم نتونستم... اما حالا که منو با یه سیب خر کردن و دیگه نمیتونم به اینا (کارمندای همسرم) گیر بدم و هی تذکر بدم که نرن ور دل هم بشینن بهتره با نوشتن اعصابمو راحت کنم!!! امروز سوار تاکسی شدم و یه مسیر تقریبا طولانی رو مجبور بودم صدای ناموزون یه خواننده جدید رو گوش بدم... اسمشو نمیدونم یعنی نمیخوام بدونم که چه ضد حالیه... واقعا چرا بعضی ها به نظافت گوششون اهمیت نمیدن!!!؟؟؟ یعنی واقعا محتوای مغرشون اون ترانه و موسیقی رو میطلبه یا شایدم من دیگه پیر شدم و نمیتونم این صداها و واژه ها رو هضم کنم!!! واقعا اسفناکه شعر ما از کجا به کجا رسیده.... از بوی جوی مولیان اید همی ... یاد یار مهربان آید همی... تا دوست دختر من ماهه... نیومده تو راهه!!!! تا ناکجای این تایخ ادبیات... ما تاریخ زیبایی برای آیتده گانمان نخواهیم داشت... من اصلا با رپ و پاپ مخالف نیستم و اتفاقا گاهی هم رپ گوش میدم و لذت هم میبرم اما چرت و پرت گوش نمیدم و ترانه های با معنی که معمولا از دردهای جامعه میگن گوش میدم... یه چیزی که منو به تفکر وادار کنه نه اینکه معنی تفکر هم از یادم ببره... اما انصافا شجریان کجا این خواننده های کوچه بازاری کجا... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:0 توسط گودزیلای تنها |
|
|
این روزها... گاهی یا میشه گفت همیشه همه چیز اون جوری نیست که تو میخوای و هیچی به جای خودش نیست هیچ چیز... همیشه بین اون چیزایی که میخوای بهش برسی یه پل شکسته هست یه پل فرسوده... یه پلی که تو نساختیش.. میشه به اون چیزا رسید اما خیلی سخت... با خون دل... با صبر... گویند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آری شود ولیک به خون جگر شود.... نمیدونم چرا همه یه جورایی زندگی کردنو برای خودشون سخت میکنن... چرا دلشون مصیبت میخواد چرا گره ای رو که با دست باز میشه به چنگ و دندون میکشن و بدتر کورش میکنن و یا کلا میبرنش... چرا این مردم نمیخوان از زندگی لذت ببرن.. مگه زندگی از اون چی میخواد یا اصلا اونا از زندگی چی میخوان... همش حسرت نداشته ها همش سرت گذشته... و زندگی همش یه حسرت بزرگه... تا وقتی سالمن هیچ کار مفیدی انجام نمیدن و اصلا از سلامتی شون لذت نمیبرن همین که سرما میخورن یا سلامتیشونو از دست میدن شروع میکنن به گریه و زاری که ای وای من دیگه نمیتوتن هیچ کاری انجام بدم من دیگه بدبخت شدم... خوش به حال فلانی خوش به حال فلانی... تا وقتی پول دارن پولو تو بانک قایم میکنن و یه ذره هم ازش لذت نمیبرن همش حرص ماشین مدل بالاتر همش حرص خونه بزرگتر و سیل وسایل لوکس و شیکی که روز به روز به بازار میاد و چشم مردمو کور میکنه حتی به یاد نمیارن که بستنی خیلی دوست دارن دلشون میخواد برن شهربازی یا با برن پارک و خوش باشن اما همین که دستشون تنگ میشه تازه یادشون میاد که خیلی چیزا دلشون میخواد و از جلوی بستنی فروشی با حسرت میگذره و اه میکشه و به حال بچه ای که داره با لذت بستنی 200 تومنیشو لیس میزنه حسرت میخوره... وای وای از این زندگی ها که زنده بودنو به گند میکشن... انگار هیچ کی تو این دنیا زنده نیست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:15 توسط گودزیلای تنها |
|
|
غیرت
واژه ی غیرت از اون کلمه هاس که آدمو یاد مردا میندازه!!! من که بعد چند دهه و اندی سال نفهمیدم غیرت از کجا آب میخوره با اینکه مامان بعضی وقتا میگه گودزیلا خیلی غیرتیه!!! چون وقتی سوار تاکسی میشیم اول باید مامان سوار بشه که اگه بعد یه آقا سوار شد نیاد ور دل مامان ما بشینه!!! و از اینجورچیزا.. البته داداشا هم واسه من غیرتی میشن ولی نمیتونن جیک بزنن چون خودم End غیرتم!! اما به هر حال این غیرته یه حد و مرزی داره مثلا یه آدم درست درمون هر چقدر هم که غیرتی باشه هر چقدر هم که نزار حتی زن و دخترش واسه خرید برن بیرون فقط محدود به خوانده خودشه و دیگه نمیره سر وقت زن و بچه همسایه!!! اما بعضی ها... وای وای بعضی ها دیگه خیلی غیرتین!!! کلا همه ملت ناموس خودشونن و کل افراد مونث مملکت جز خواهر مادرای اصلی خودشون محسوب میشن!!!! نمیزارن دو تا آدم در غالب جنس مونث و مذکر با هم حتی جلو ملاء عام جیک بزنن هر گونه روابطی خارج از زن و شوهری و خواهر برادی حروم و جرمه!!! همه جای دنیا این مسئله کاملا حل شده اون وقت تازه واسه جوونای ما شده دغدغه ذهنی... دختر پسره با هم دوستن با رضایت دو طرف و با کلی عشق و علاقه قایمکی!! اما خارج ز این رابطه کاملا دو نفره!!! یه عده هستن که ناراضی تشریف دارن و اونا هم کسانی نیستن جز خواهران و برادران محترم موجود در ماشین های سبز رنگ ارشاد!!!! که من حسابی با این اسمش مشکل دارم چند بارم باهاش دست به یقه شدم!!! من نمیدونم چه چیزی باعث میشه که دوتا خواهر محترمه ارشادی همراه دو تا برادر محترم ارشادی با هم در یک وسیله نقلیه سقف دار و در بسته بشینن و جرم و گناه نباشه اما دو تا جوون عاشق وسط خیابون بدون سقف و در باز با هم حرف بزنن جرمه!!! شاید این خواهران و برادران محترم رو از بین معصومین انتخاب میکنن!! و یا از فرشته ها و ملائک عزیز هستن!!! البته حجا داره واژه نامانوس ارشاد رو هم برای عزیزانی که هنوز گوشمالی نشدن تعریف کنم! ارشاد عبارت است از موقعیتی که سپاه 4 نفره حق و اسلام به سوی شما و معشوقه محترم یا محترمه حمله ور میشوند و با الفاظ رکیک و کتک و سیلی و لگد شمار و به داخل ماشین بسیار شیکی هدایت میکنن تا برین پاسگاه و بعد هم دادگاه و اونجا به معشوقه عزیز بگن اگه یه دونه بچه میزاشت تو شکمت چطوری میخواستی ثابت کنی بچه اینه!!!!! و اگه خاخول باشی گریه میکنی و میگی آقا به خدا غلط کردم این مزاحم من شد!!! آقا توروخدا بزارین برم!!!! اما اگه مثل من بچه پرورو باشی میگی آزمایش DNA هست و مشخص میکنه بچه اونه!!! و بدتر حرصشون میدی اونقدر که بخوان بفرستنت بازداشتگاه اما اقوام محترمه بیان برات ضمانت بزارن تا روز دادگاه برسه و بری از انسانیتت دفاع کنی!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:59 توسط گودزیلای تنها |
|
|
یه روزی... یه روزی یه اتفاق بد افتاد البته واسه خودم، نه واسه مردم!! دو سال از اون یه روز میگذره اما هنوز این مشکل حل نشده و معلوم نیست کی سایه اش از سر ما کم میشه... این مسئله باعث شد که از یه دریچه متفاوت تر به همه چی نیگا کنم. یه جاهایی رفتم که تو مخیلاتم هم نمی گنجید که یه روزی اونجا ها برم.. بابا بزار بگم کجا رفتم که این علامت سوال رو سرتون پاک بشه! اولش دادگاه رفتم زندون رفتم، ماده 18 رفتم، قوه ی قضائیه رفتم، کاخ دادگستری رفتم، اداره ی عفو و بخشش رفتم واسه رئیس جمهور و رهبر نامه نوشتم رفتم ملاقات رئیس قوه ی قضائیه، با اجرای احکام و دادستان درگیری لفظی پیدا کردم و خلاصه هم هیچی به هیچی شد... و هنوز اندر خم یه کوچه ایم.. البته این کارا مستقیما به من مربوط نمیشد، افتاده بودم دنبال کار کسی! از همه این تجارب ناخوشایند چیزای زیادی یاد گرفتم از جمله اینکه: 1. کارای قوه ی قضائیه ربطی به رئیس جمهور محترم نداره، اینجا یه سوال واسم پیش اومد، آیا آقای رئیس جمهور نمیدونستن که نباید تو کار قوه ی قضائیه دخالت کنن؟! یا میدونستن و از روی احساس مسئولیت و دلسوزی، پیرو نامه ی من یه نامه به دادگاه مربوطه فرستاده بودن؟! و دیگه اینکه چرا اجرای احکام دادگاه اونقدر گستاخانه نامه ی ایشون رو مورد بی احترامی قرار دادن و بی ادبانه گفتن به رئیس جمهور ربطی نداره!! 2. اکثر قضات ما عدالت ندارن چون من تو دادگاه به جرم های کاملا مشابه ای برخوردم که مجازاتاشون خیلی با هم فرق داشت خیلی ها... مثلا مجازات هزار کارتن مشروبات الکلی! فقط یه سال زندان بدون مصادره وسیله نقلیه بود!!! و مجازات 25 کارتن مشروب الکلی یه آقای دیگه 43 میلیون جریمه نقدی به اضافه مصادره ماشین بود!!! ( تفاوت را احساس کنید!!! ) اون آقای اولی خودش گفت که من مقدار خیلی زیادی وجه نقد رایج مملکت به عنوان هدیه به آقای قاضی محترم تقدیم کردم!!! و وقتی از اون آقای دومی پرسیدم گفت که ماشین متعلق به خودش نیست و خیلی اظهار بدبختی بنمود!! پرسیدم شما چرا از این هدیه ها به قاضی ندادین و از محبت خارها گل نکردین؟؟؟!!! جواب داد به خدا ندارم، به قرآن 400 هزار هم ندارم چه برسه به 43 میلیون... گفت عیال وارم، مستاجرم، بیچاره ام، دو تا بچه دانشجو دارم، ندارررررررررررررررررم.... ومن فقط سکوت کردم... هیس.... 3. فهمیدم قانون رو مردا نوشتن پس به نفع مرد های عزیزه!!! یه خانوم هر چقدر که تحصیل کرده باشه و خوشگل باشه و مومن باشه و خلاصه همه جوره تک باشه اگه وسط خیابون ماشین زد و مرد دیه اش نصف یه آقاس حالا اون آقا اگه معتاد باشه دزد باشه خلاف کار باشه اراذل اوباش باشه دیه اش دو برابر خانومه چون مذکره... فقط همین... البته من دلایل قرآنیشو میدونم اما به نظرم الان وضعیت خیلی فرق میکنه.. 4. اگه یه زن رو به زور شوهر بدن و خانوم خیلی از شوهرش بدش بیاد اما آقای عزیز دلشون نخواد طلاقش بدن یا باید خودشو بکشه یا اونقدر تو جهنم خونه شوهرش بمونه تا موهاشو مثل دندوناش سفید بشه و سرشو بزاره و بمیره و مخلص کلوم اینکه یه زن هیچ جایی تو قانون نداره.. سهم الارثش نصفه دیه اش نصفه و زندگیش تباهه... بازم سکوت 5. زندان جای اصلاح مجرم نیست زندان دانشگاه جرمه... یه کسی که به خاطر دعوا و کتک کاری افتاده زندان با معتاد و کلاه بردار و دزد و قاچاقچی و قاتل و هزار جور کوفت و زهر مار همنشین میشه و تا از اونجا بیاد بیرون همه رو کامل یاد گرفته و احتمالا معتاد هم میشه... 6. موقعی که من برای ملاقات x میرفتم زندون کاملا بازرسی میشدم حتی لباسایی که واسه اش میبردم کاملا بازرسی میشد حتی درز لباسارو هم میگشتن که چیزی داخلش نباشه اما با همه ی این حرفا مواد مخدر و قرص های اعتیاد اور مثل نقل و نبات تو زندون پخش و خرید و فروش میشه!!! تنها کسایی وقتی میرن تو زندون بازرسی نمیشن عوامل و کارمندها و مامورین زندانن.... 7. رفتار بعضی از مامورین نیروی انتظامی با مجرمین مثل رفتار یه اسرائیلی با یه فلسطینیه انگار باهاشون پدر کشتگی شخصی دارن با بدترین الفاظ باهاشون حرف میزنن تو گوششون سیلی میزنن بهشون لگد میزنن و گاهی اموالشون هم بیت المال میشه!!! این طرز رفتار فقط به خاطر اینه که عقده ی قدرت دارن نه احساس مسئولیت یا حتی نفرت از جرم و مجرم.. 8. وضعیت بهداشت و تغذیه ی زندانی ها واقعا اسفناکه.. 9. رسیدگی به پرونده ها با کندترین سرعت موجوده!!! انگار نه انگار که عصر ارتباطات و اینترنته.. همه اش کاغذ بازی و انتظار برای پست که معلوم هم نیست که با پست عادی باشه یا نه !!! مرخصی حضرات آقایون و کلی عقب افتادگی کارها. 10. و خیل بی گناهانی که تو زندونن و هیچ کس هم مسئول نیست... وسکوووووووووووووووت و هیچ کس نیومد تا ریشه جرمو بشناسه... زندان ها روز به روز پرتر میشن و هیچ کس نمیپرسه چراااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:54 توسط گودزیلای تنها |
|
|
دل من يه روز به دريا زد و رفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:36 توسط گودزیلای تنها |
|
|
به به سلام به دوستا ی عزیز خودم
بالاخره اومدم ... از بسکه درس دارمو واسه ارشد هم میخونم وقت نمی کنم بیام نت اره بابا من کلی واسه خودم بچه درس خونم.... این روزا هوا خیلی سرده ولی نه اونقدر خیلی که یه هفته امتحاناتو عقب بندازن نه اونقدر که مارو از خوابگاه بیرون کنن ... واقعا باعث تاسفه ... سال ۸۶ پر از تعطیلی بود پر از تعطیلی های الکی دیشب با خودم فکر کردم نکنه اینایی که دستور تعطیلی اموزشگاه هارو میدن خودشون شاگرد تنبل و مدرسه گریز بودن الان دارن عقده هاشونو عملی میکنن!!!!! بگذریم حرفایزیادی تو دلمه ... چند وقت دیگه انتخاباته مدامم داره تبلیغ میشه که ای مردم برین پای صندوق های رای که دماغ امریکا بسوزه که دل اسرائیل اتیش بگیره که انگلیس دق کنه!!!!! ولی هیچ کی نمیاد واقعا ادماشو کاندید کنه اونایی که سیاست بلدن از اجتماع یه چیزایی حالیشونه نمی خوام بگم اونایی که درد مردمو میدونن چون اونا نمی فهمن درد چیه بی پولی چه مزه ای داره ... زندون نکشیدن واسه یه کار الکی کلی سگ دو نزدن کارشون به دادگاه و کلانتری نکشیده شده که ببینن کارمندای دولت مثل سگ به ارباب رجوع میپرن.. ندیدن چطوری جای خدمتگزار مردم با ارباب رجوع عوض شده ... اینارو فقط یه دست فروش میدونه یه ادم بدبخت یه مریض فقیر یه مستاجر یه حمال یه بیکار نه اونی که از بس مشکل نداره از بس تو ارامشه که به کاندیدای مجلس و چیزای دیگه فکر میکنه ...چون جیبش پره به شهرت فکر میکنه... اینارو حتی منم نمی دونم .... میخوام بگم مردم به من یا به هر کس دیگه ای ربط نداره که رای میدین یا نه فقط حواستون باشه دزد خونه تونو خودتون انتخاب نکنین بعدا طرف مفسد اقتصادی از اب درنیاد ... همین هایی که الان بهتون شام و ناهار و میوه میدن زیر بشقاباتون پول میزارن بعدا دیگه نه تنها شما خدا رو هم نمیشناسن ... اینایی که پول رای شمارو میخورن در حقیقت شمارو میخرن انسانیتتونو میدزدن وکلی فحش دیگه که روم نمیشه بنویسم ... مقام و ثروت رحم و مروت نداره ... چشاتونو باز کنین و فقط کافیه به خودتون یه نیگا بندازین اون وقت راه درستو انتخاب کنین... به امید فردای بهتری که هیچ وقت نیومده....... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:51 توسط گودزیلای تنها |
|
|
قبل از هر چیز با22 روز تاخیر خیر مقدم عرض میکنم خدمت فصل تابستون و گرامی نمی دارم یاد و خاطره ی تابستونای گذشته رو !!!!!!!!!! فقط بهش میگم بازم اومدی؟؟؟؟؟!!!!!!!! دیگه خودش باید خجالت بکشه!!!!!!! آخه فصل حسابی این چه طرز اومدنه ؟! نمی میری این همه هوات گرمه؟؟؟ پوست همه رو سوزوندی؟!! میوه هات چرا اینقد گرونه؟!!! نکنه ارث باباته ؟!! امروز یه دونه هلو خوردم کلی خجالت کشیدم! از کی ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! خب معلومه از خودم، از انسانیت، از وجدانم و از همه مهمتر از سعدی!!!!!!! چرا از سعدی؟! اون این وسط چی کاره اس؟؟؟!!!!! خب IQ جون اصل کاری اونه !!!!!!!! اونه که همش میگه( بنی ادم اعضای یکدیگرند)!!!!!! شاید بقیه ی اعضای من نداشته باشن یه دونه هلو بخورن......... آخه پدر آمرزیده به درختات که بنزین نمی دی !!1 گفتم بنزین کارت سوخت یادم اومد ... قضیه ی این کارت سوخت چیه ؟ تو حیا نمی کنی خجالت نمی کشی بنزین این مردمو کارتی و جیره بندی بهشون میدی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! از پول نفت که خیر ندیدیم لا اقل بزار بنزین رو با خیال راحت بخوریم !!!!! بیچاره مردم.............. یکی می رود دیگری می آید به جای جهان را نماند بی کدخدای مردم تا کی چشم به را یه کد خدای خوب و دلسوز باشن ؟! با اینکه سر قضیه ی ( ماست) دل خوشی از این مردم ندارم ( از ماست که بر ماست ) ولی با این حال بازم بیچاره مردم ...................... هر چند خود کرده را تدبیر نیست!!!! همیشه همین جوری بوده... حرفای زیادی گفته میشه ولی وقتی پای عمل میرسه هیچ ( عملی) ای تو جامعه وجود نداره !!!!!!!!!!!!!! اصلا به من چه مربوطه خلایق هر چه لایق!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:40 توسط گودزیلای تنها |
|
|
سلام بر و بچ عزیز حال و احوالتون چطوره ؟ خوب هایین؟!!!! بعد مدتها اومدم یه کم درسامو کار کنم اما باز این اینترنت منو وسوسه کرد که آهای عمو یه سری هم به وبت بزن چار کلمه هم خودت بنویس... حالا که این خانومه نیست میتونم با خیال راحت ....ای وای این که بازم اومد .... بی خیال مگه فحش مینویسم ؟ دارم حرف دلمو مینویسم .... نازی دل گودزیلا چقدر عشقولی شده ... همش تاپ و توپ میکنه.... بابا بی خیال مسائل شخصی اجتماع رو بچسپ.... اره داشتم میگفتم !!!!!!!!1 یعنی میخوام بگم که بابا این چه دانشگاهیه رفتم به بارگاه امور فرهنگی میگم میخوایم یه نشریه منتشر کنیم رخصت میدین؟ میگه یوووووووخ بابا برو درساتو بخون مجله کیلویی چنده .. مگه بی کاری ؟؟؟؟؟ خب راست میگه یه سال پشت کنکور موندم که بیام درس بخونم نه روزنامه نگار بشم !!!!!!!!!!!! امتحان هام کم کم داره شروع میشه و من هنوز اندر خم یه کوچه ام ... باز شب زنده داری و دلهره و...... اه ه ه ه ه ه ه ه ه این امتحان هم عجب چیز بدیه .. باباهم تند تند زنگ میزنه میگه گودزیلا جونم کی امتحانات شروع میشه من همش میگم حالا کو تا امتحان خیلی مونده ولی دو روز دیگه فرجه س .... اصلا بی خیال امتحان ...... این دو تا دوستام دارن درساشون کار میکنن منم که مثلا باهاشون قهرم این ور تر نشستم دارم تایپ میکنم . راستی نمردیم و این طرح امنیت اجتماعی رو دیدیم باز هم همه چیز به بن بست رسید هیچ کاری نکردن باز همه چی از نو شروع شد یه هفته هم طول نکشید. نکنه یه وقت منو بندازن زندون بگن حرفای سیاسی تو وبلاگت نوشتی ... خدائیش من اصلا از سیاست خوشم نمیاد اخه به من چه مربوطه کی به کیه ؟ هان ؟ من فقط با اجتماع کار دارم...... با اکثریت نه اقلیت .... با آدم بدبختا .. با گرسنه ها .. با جوونای فراری ... با کارتن خواب ها ... بامعتادا ... و با جوونایی که عمرشون داره به باد میره ...... اصولا گودزیلاها ادمای اجتماعی ای هستن بیشتر به فکر مردمن تا خودشون .... ولی پرنده ها چی؟!!!!! همش به فکر خودشونن !!!!!!!!!!! یکی بود یکی بود همه بودن ما هم بودیم .... گودزیلا تو چت با یه پرنده آشنا شد یه پرنده سوسول مامانی ! بعد حدود دو ماه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی .... اتفاقی همدیگه رو دیدن .. گودزیلا گفت واه واه واه بلا به دور این اون پرنده اس ؟( بنا به دلایل امنیتی از افشای نام پرنده معذور میباشیم) اره خودش بود ... خود خودش.... بعدا یه جورایی سر یه موضاعات مثلا عشقولانه ای که بعضی اسب ها به وجود آوردن من با این پرنده صمیمی تر شدم و این طور شد که کاری که نباید میشد شد !!!!!!!!!!!!!!! حالا هم خیلی عشقولی شدن پرنده همش میترسه نکنه من یه روز یه نفس اتیشی بکشم و اتیشش بزنم ولی من که خیلی مهربونتر از این حرفام .... اما هر چی هست یه روز گودزیلا باید به سرزمین خودش برگرده .... برگرده به کوهای بلنددددددددددد شایدم با پرنده اش بره به یه جای دوررررررررررررر خیلی دور جایی که ادما نباشن .... من که میرم حالا اونم اگه خواست بیاد به من ربطی نداره!!!!!!!!! قصه ما به سر نرسید ولی کلاغه به خونه اش میرسه.... تا بعد ...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 16:32 توسط گودزیلای تنها |
|
|
تناسخ
از میان همه روزها اگر روزی طوفانی بمیری بسا باز به گونه ببری زاده شوی. از میان همه روزها اگر روزی بارانی بمیری بسا باز به گونه برکهای زاده شوی. از میان همه روزها اگر روزی آفتابی بمیری بسا باز به گونه انعکاس یکی پرتو زاده شوی. از میان همه روزها اگر روزی برفی بمیری بسا باز به گونه کبکی زاده شوی. از میان همه روزها اگر روزی مهآلود بمیری بسا باز به گونه درهای روشن زاده شوی. اما من چه؟ من که این گونه زندهام من که اینگونه زیستهام و برای شما شعرهای بسیاری سرودها م بسیار بازآمده، دوباره همچون کردستان زاده شوم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:5 توسط گودزیلای تنها |
|
|
"پاسخ"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:53 توسط گودزیلای تنها |
|
|
امنیت اجتماعی اونم از نوع خفنش
اصلا هر چی فکر میکنم میبینم نمی تونم از این مسئله بگذرم بی خیال دستای بی چاره ای که از تایپ فریادهای بی صدا خسته میشن ...... آخه این طرح امنیت اجتماعی میخواد چه دردی رو از مردم دوا کنه . ایها الناس تخم مرغ شده دونه ای ۱۰۰ تومن !!!!!!!!!!!! این یعنی فاجعه یعنی گرسنگی یعنی فقرررررررررررررررررررر مثلا اگه بیان دختر پسرارو تو خیابون بگیرن دیگه کار درست میشه مملکت مدینه فاضله میشه ؟ نه به خدا نمیشه به جون خودم بدتر میشه ..... اخه دو تا جووون که چند وقته با هم دوستن به خاطر یه همچین طرحی که نمیان دوستی شونو به هم بزنن عوض اینکه با ترس و لرز بیان تو خیابون با خیال راحت میرن جاهای خلوت و خطرناک یه مکالمه ی روزانه که میتونست جلوی چشم مردم و تو خیابون صورت بگیره کشیده میشه به خلوت خونه ها و اونوقت دیگه از حد یه گفتگوی عادی روزانه خارج مشه و واویلا ....حالا بیا و درستش کن هزار تا فساد و بدبختی از این بیشتر بالا میاد..... چرا همیشه ما به فکر ساختن زندون و قفس هستیم چرا ه بار هم که شده سعی در تو سعه ی فرهنگ مملکتمون ندارم روز به روز طرح های محدودیت زا به وجود میاد ولی هیچ کدوم کارساز که نیستن هیچ ... بدبخت زا و فساد زا هستن ..... اخه کجای دنیا یه زندون به این بزرگی درست میکنن؟ مبارزه با بد حجابی!!!!!!!!!!!!!!!!! خب اگه راست میگی یه راهکار بهتر بده ... این بد حجابی از کجا میاد ؟ اینو پیدا کن فریبکمارو پیدا کن نه فریب خورده رو ....... من نه با حجاب موافقم نه مخالف هر ک هر جور راحته اما وقتی کسی توی یه مملکت زندگی میکنه که اساس قانوش جمهوری اسلامیه دیگه باید یه خورده رعایت کنه وقتی قبول میکینی تو این مملکت شهروند باشی باید حقوق و قوانینشو رعایت کنی دیگه اینقرام هنجار شکنی نکنی نمی تونی با این چیزا خودت وفق بدی برو یه جا دیگه ..... جون من دور این طرح امنیت اجتماعی یه خط قرمز بکشن |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:13 توسط گودزیلای تنها |
|
|
نمی دونی چه حالی میده وقتی شعرای ناب کوردی رو میخونی اول خواستم یه کم در مورد این طرح امنیت اجتماعی!!!!!!!!! بنویسم دیدم فایده ای نداره فریاد ما به هیچ جا نمی رسه اصلا به مکن چه مربوطه هر کاری میخوان بکنن شعر شیر کو بی کس به این قشنگی رو ول کنم برم مسائل در پیتو بچسپم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عروسي شهيد مپرسيد چگونه !؟ آن گاه كه دل ،تيهويي مي شود و « سليمانيه » لانه اش، زين پس ، شعر نيز آسمانيست و فوج فوج واژه هاي سبز و سرخ در آ ن پر مي كشند. مپرسيد چگونه !؟ آن گاه كه سر شعله ورم ، پاره ابر فراز سر « ازمر 1 » مي شود و دردناك ، پيچان پيچان به زير مي آيد ، مي غرد و بر خانه و خيابان مي بارد ، زين پس ، شعر نيز سرچشمه ايست و از گوشه ي چشمانم فواره مي زند. نه ، مپرسيد چگونه !؟ اگر اندوه تندر نشود؛ وعشق بنفش گون چشمان شما ، راه و كور سويي ؛ شكوفه ي زخم هاي شعرم ، در اين زمهرير سينه چگونه مي شكفد ؟ صدا چگونه طوفان مي شود ؟ موج در جانم چگونه قرار مي گيرد ؟ نه ، مپرسيد چگونه !؟ زين پس ، تا ابد ، عشق من ، قمري رزمندگانيست ، كز ميان چشمان « گويژه2 » و گردنه هاي « پيره مگرون3 » مي آيد و نامه ي آخرين شهيد را به همراه دارد ؛ بال مي زند ؛ مي گذرد ؛ و عشق سليمانيه ، ماه سرخيست كه هر شب ، از درون برف شعرهايم آرام آرام بر مي آيد . نه مپرسيد چگونه ، شاعر چنان چون چلچله اي كوچنده است . سال از پي سال تنها به فصلي ، اندوه هايش را باز مي سرايد ؛ اما اينك او نيز آوازيست و چشمان مه آلودش را فرو بسته است . مپرسيد چرا چنين عاشقانه از همرزمانش مي سرايد !؟ راه « سيامند4 » تا « خج 4 » از گلوگاه هزاران نهنگ مي گذرد . و فصل عشق ، سواراني چون« فرخ5 » و « مم 6 » و «مامه ريشه7 » را مي طلبد . شايد بال هزارن شعر ، هزاران سرود ، در اين زمستان فرو ريزد . شايد گيسوي هزارن ارغوان ، هزاران بيد ، چون گيسوان دختران شهرم در اين كولاك چيده شوند . شايد هزاران چنار عشق ، چون چناران درگاه حجره ي « نالي8 » ، ايستاده بميرند. شايد پستان هزاران « حبيبه9 » ام ، به ديوار شب آونگ شود . شايد هزاران كوچه ي دلم ، خانه ي چشمم ، اتاق درونم ، ويران ويران تخته كوبي شوند . شايد ... ، شايد ... ، شايد. اما نگاه «گله زرد10 » چراغيست بر فراز دستان شهيد ؛ كه دويست سال است خانه به خانه مي گردد. چراغي دويست ساله ، كه نه پلكهاي آتشينش را فرو مي بندد ؛ نه كم سو مي شود و نه مي ميرد. هفدهم كانون ، در احتضار پائيز ، پيش از آخرين كوچ پرندگان ، باد سردي چون تگرگ ، آه سينه ي « سيوان11 » بود. به كردار هر سحرگاه ديگر ، شهرم شهربانويي آشفته ونگران بود . هفدهم كانون ، سحر گاهي آفتابي ، بر تيغ تيز خيابان ، دسته دسته محصلان ، چون مداد رنگي ، شوق نوشتن به دل داشتند . گام هاي تند واژه بودند . زنبور بودند ، رهسپار كندوي مدرسه . ماه پرپر شدن و پژمردن ، هفدهم كانون ، سحرگاه آفتابي ، وقتي كه گل را لگد مال مي كردند از زير زمين نمناك شهر ، سه اسب را بيرون آوردند ؛ سه اسب سركش ، چشم آتشين ، داغ شده ، خونين يال ، آه سه اسب چنين ياغي را به مسلخ مي بردند. ماه پريشاني و پژمردن ، هفدهم كانون ، سحرگاهي آ فتابي ، رو در روي مدرسه اي بهت زده ، سينه به سينه ي ديوار تكيه شان دادند . درخت ارغوان بودند ، رخساره به جانب پيره مگرون . سه آهو بودند ، سه آهوي سليمانيه ، سه آهوي فصل قرباني ، سه سرود ، سه نهال ، « سردار » شاخه ي درخت بادام بود ؛ اولين بهار جوانه زدنش . « هيوا » چشمه اي بود كه مي خنديد . « آرام » بچه عقابي تيز چشم ، كه مي خواست پيش از شكفتن بالش به بالا بر آيد . سينه به سينه ي ديوار ، رگبار ... رگبار ... رگبار ... تفنگ آفتاب را مي كشد . تفنگ خون سنبله ها را مي ريزد . تفنگ چشمان انديشه را كور مي كند . تفنگ ... تفنگ ... تفنگ ... تفنگ سه كشتزار سرخ ، زير سه تير برق ، براي رهگذران به جاي مي گذارد . هفدهم كانون ، سحرگاهي آفتابي ، در احتضار پاييز ، پيش از آن كه سال ، شولاي زمستان به تن كند ؛ عصايش را بردارد و با دستاني لرزان ، جهاني را بدرود گويد ، پيش از آن كه زندگي عقد سالي ديگر را ببندد ؛ آن روز ، قله ها به جانب تاريخ سرك كشيدند ؛ تا در يابند ، كيستند آناني كه در سرزمين شهيدان ، آفتاب مي شوند ؛ ماه مي شوند و بازِ شاهي بر شانه هايشان مي نشيند . هفدهم كانون ، سحر گاهي آفتابي ، باساز قله هاي سرخ ، بر شانه ي آواز « خاك و خول شهر زور12 » سليمانيه سه داماد خويش را رهسپار حجله كرد . سحرگاه هفدهم كانون ، رو در روي مدرسه اي بهت زده ؛ عروسي سه داماد ما بود ؛ سور شهيدان بود ؛ ولوله ي عشق و سوختن بود . دامادها سه تن بودند ؛ اما عروسانشان سه شاخه گل زبيا ، سه ريواس ساقه حنايي كوهستان ، سه گلابي پيرهن سفيد ، سه ماده كبك طناز نبودند . داماد سه اسب سوار خونين و عروسانشان هزاران « خج» و « شيرين » و « پري خان » بودند جويبارعروس بود باغچهعروس بود برفعروس بود شعرعروس بود در آن روز آنان داماد و وطنم نو عروس بود . مپرسيد چگونه شعر معشوقه مي شود و سليمانيه ميعادگاه !؟ زين پس ، من نيز انتظارم درختي است ؛ كه در كوچه و خيابان هاي شهر آتش مي گيرد . مپرسيد چگونه !؟ نه ! مپرسيد . اينك به « سر چنار13 » دل ، عروسي شهيد بر پاست و اين سور ، نه هفت شب وروز ، بل تا ماديان آزادي به مقصد نرسد ، بر پاست . عروسي شهيد گرم است و شعر من ساقدوش داماد ، خون تارا و شعله هاي سرم دستمال رقص . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:58 توسط گودزیلای تنها |
|
|
چه اهمیتی دارد کدام زمستان را خواب باشم! اتوبان غربی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 16:8 توسط گودزیلای تنها |
|
|
پند
چیزهای بسیاری هستند که میپوسند،فراموش میشوند و میمیرند مثل: تاج، عصای مرصع و تخت سلطنت چیزهایی هم هستند که نه میپوسند، نه فراموش میشوند و نه میمیرند مثل کلاه، عصا و کفشهای «چارلی چاپلین»
نوشتن
آسمان همیشه رگبار را نمینویسد باران همیشه رودخانه را آب همیشه باغ را باغ همیشه گل را و من نیز شعر را! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 13:25 توسط گودزیلای تنها |
|
|
پل به دنیا که آمدم در سراسر زمین خون، بزرگترین جویبار بود خانهمان مثل دیگر مظلومان تنگ و تاریک و چشمان مادرم ـ مهرههای آبی ـ گردنآویز اسب ستمکار به دنیا که آمدم در گوشهای از شهرم گوری برایم کندند و میان من و دلدارم پلی ساختن با شمشیری تیز!
شماره به هم که میرسیم سه نفریم من و تو و بوسه از هم که جدا میشویم چهار نفریم تو و تنهایی من و عذاب
دستم را بگیر دستم را که میفشاری واژه میبارد و شعر میچکد از آن دستت را که میفشارم پنج شیشهی عطر در کف دستم میشکنند |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 13:24 توسط گودزیلای تنها |
|
|
ب ب
روزگاری میگفتم زندگی جاریست ... آری زندگی جاریست از آغاز بشریت تا پایان انسان بودن ، از روزگار کهن تا امروز ، از خانه های مجلل و سلطنتی تا پیاده رو خیابان و زیر پلها روی کارتن، از ماشین های اخرین مدل تا پاهای برهنه و لرزان .... زندگی کماکان جاریست تا ناکجای این دنیای پتیاره ... تا عمق فجیع عدالت ، تا دور دست های دور ....تا تنگنای گور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:16 توسط گودزیلای تنها |
|
|
از در تا فریاد زن بودن
دختران جنوبی ختنه میشوند کمی دورتر از بندر ازاد کیش نه چندان دورتر از اسکله های بندرعباس(بندر گنگ)،دختران این شهر ۴۰ روزاز تولد ختنه می شوند، زنان به حکم سنت و ایین،از لذت جنسی محروم اند.نه فقط در شهرهای کوچک،که گاه در شهرهای بندری و بزرگتر،انها در کودکی ختنه میکنند...به خانه شوهر می روند،مادر هم میشوند،بی انکه احساس یک زن و مادر ختنه نشده را داشته باشند. برخی دختران شهر دیرتر و دردناکتر،در سنین ۴ یا ۵ سالگی ختنه میشوند،،،انها تمام مراحل ختنه خویش را با چشمان باز می بینند.لبه های "لکیتورس"دختران را با تیغی که مردان ریش خود را با ان می تراشند،می برند. ـ هر سال ۲ میلیون دختر در جهان ختنه می شوند...۶ هزار دختر بچه هر روز ختنه می شوند. ـ این عمل به دلیل انجام ان در خانه ها و با وسایل الوده جان دختران خردسال را تهدید می کند. بر گرفته از سایت .ashena |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 13:0 توسط گودزیلای تنها |
|
عیسی گفت:بگذارید مردگان،مردگان را دفن کنند.چون میدانست که مرگ وجود ندارد.زندگی پیش از تولد ما وجود داشته و بعد از این که دنیا را ترک کردیم هم وجود خواهد داشت. عشق هم همینطور است!!!قبلا بوده و تا ابد خواهد بود.قصه های عاشقانه نکات مشترک زیادی دارند."یک چیز را فراموش نکن ،عشـــــق می ماند ادم ها هستند که عوض میشوند!!!" ــــ همــــه داستانهای عاشقانه یکسانند *خـدایـــــا،عشق مرا درک کن،چون او تنها چیزی است که به راستی مال من است،تنها چیزی است که میتوانم با خودم به زندگی دیگری ببرم.کاری کن که شهامت و پاکی اش را حفظ کند،بتواند با وجود تمام مغاک ها و دامهای دنیا،زنده بمانــــــــــــد.* ـــبر گرفته از نوشته های پائلو کوئلیو و |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 12:39 توسط گودزیلای تنها |
|
|
اشتقاق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 16:20 توسط گودزیلای تنها |
|
|
سلام امرو زچهار شنبه اس 7 تیر ماه دقیقا 8 سال پیش این موقع ها بود که خبر فوت مادر بزرگمو بهم دادن نمی تونم بگم چه حالی داشتم ... خیلی وحشتناک بود . فقط خدا میدونه چقدر دوسش داشتم اون روزا فکر میکردم اگه بمیرم هم مادربزرگمو فراموش نمیکنم اما... حال زنده ام و اصلا انگار نه انگار یه روزی مادر بزرگی هم داشتم فقط سال به سال 7 تیر ماه یه یادی ازش میکنم همه چیز خیلی راحت فراموش میشه چه تو بخوای چه نخوای . آدما خیلی عجیبن حتی خودشون هم نمیتونن بگن چه جورین امروز امتحان روانشناسی داشتم . از دو تا کتاب 800 صفحه ای فقط 10 صفحه شو خونده بودم خواستم برم حذفش کنم با یه قانون خفن و جدید مواجهه شدم ! اگه حدفش میکردم ترم بعد 2 واحد کمتر بهم میدادن و این یعنی فاجعه ... به همین خاطر با همه معلومات اندک و ابتداییم رفتم سر جلسه فقط از 40 تا سوال 5 تاشو جواب ندادم خیلی دوست دارم بدونم نمره ام چند میشه ؟ یعنی یه احمق دیونه هم هیچ وقت این کارو نمیکرد . من اخر اعتماد به نفسم استرس مسترس به قول اذری ها یوخدی ! اونقدر سر جلسه ریلکس بودم که حد و حساب نداشت یکی نمی دونست فکر میکرد حداقل 10 دورو خوندم و کتابو استادم اما زهی خیال باطل البته بی انصافیه اگه نگم فقط یه خورده از کله مبارکن استفاده کردم و بقیه شو مدیون گردش چشمای سیام هستم . . . با این اوصاف باز روز خوبی بود . چون اون جورایی شد که من میخواستم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 16:2 توسط گودزیلای تنها |
|
|
همیشه فکر میکنم که زنا چقدر میتونن بدبخت باشن ؟
خیلی به خدا خیلی اینا رو که من میگم فقط یه زن میتونه بفهمه یه زن میتونه بفهمه یه دختر جوون ! مردا نمیتونن درک کنن که وقتی دارن از خیابون رد میشن و همه به چشم یه جنس بهشون نیگا کنن چقدر درد اوره چقدر سخته که همه ماشینا جلوی پات ترمز بگیرن همه بهت چراغ بزنن ...بوق بزنن از ماشین کله بی مخشونو درارن بهت متلک بگن واقعا وحشتناکه فکرشو بکن تو تابستون هوای گرم و خفن که فقط شبا پارک رفتن حال میده تو چون یه دختری نمیتونی بری از نعمت خدا از چیزی که متعلق به همس استفاده کنی ولذت ببری چون یه عده تو کمینن که یه خانوم بیاد و اونا باهاش خوش بگذرونن ویادشون بره که خودشون خواهر مادر دارن ویهو غیرت بمیره بخوره تو سر اون غیرت نداشته شون همه بدبختی خانوما از این کلمه مزخرف غیرته تا بابا و برادرا هستن اونا آقا بالا سرن بعد که رفتی خونه بخت صاحب مرده یه دایناسور به اسم شوهر میشه همه کاره حالا هر چقدر هم شوهره ذلیل باشه باز از یه جنبه هایی زنه ذلیلتره ...الهی من بمیرم الهی خفه بشم !! مردا هر چقدر هم که نجیب و خوب باشن باز یه چیزیشون میشه من فمنیسمی نیستم اعتقادی هم به فمنیسم ندارم ولی کور هم نیستم میتونم ببینم زنای بی چاره چی میکشن |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 12:21 توسط گودزیلای تنها |
|
این یه حرکت کاملا زشته خدا هزار بار تو قران بزرگش گفته که «لا اکراه فی الدین » این حرکت به اسم اسلام تموم میشه اسم اسلام مقدس و پاک رو خراب میکنه آدمای دیگه رو از اسلام زده میکنه کاش یه خورده بیشتر حرف خدا رو گوش میکردیم کاش اون خانوم چادری میدونست که فردا با اون خانوم تو یه قبر نمیرفتن هر کسی مسئول کارای خودشه ... درسته باید امر به معروف باشه ولی نه با کتک و آبرو بری مردم خدای ستار گناه های بنده هاشو میپوشونه اون وقت بنده جاهل به خودش اجازه میده جلوی یه عده تو خیابون آبروی یکی دیگه رو ببره ........ وای از بازار قیامت ...وای از روز محشر ... وای از آن روزی که قاظیمان خدا بی به میزان و صراطم ماجرا بی به نوبت میبرند پیر و جوان را وای از ان ساعت که نوبت زآن ما بی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 12:6 توسط گودزیلای تنها |
|
|
سلام
امروز سه شنبه س یکی از زوزای خوب خدا من تنهاترین گودزیلا تو غربت بد جوری گیر کردم ! دلم واسه خونه مون تنگ شده . واسه مامانی واسه بابایی واسه همه . الان کافی نتم جای همیشگی همدم تنهایی های من دربه در از همه چی خسته شدم از این زندگی از این روزای تکراری و از این همه دوستای بد دوستایی که تحمل افکارشون برام غیر ممکنه . زندگی بازی های عجیبی داره و من هم بازیگر خوبی نیستم . اینجا غربته من تنهام آسمون آبیه وخدا هنوز اینجاست هنوز پیش منه و خدا حجم غریب تنهایی های منو پر میکنه ... هنوز میشه جای پای خدا رو دید رو این خیابونای پر ترافیک لای این آسمون خراشای بلند میون این همه تنهایی آدما و از پس کوچه های دلتنگی و عمودی . خدا اینجاست و داره مارو صدا میزنه «هی الی الصلاهّ ، هی الی الفلاح » یه لحظه گوش کن ! میشنوی ؟! داره صدای خدا میاد از بلندی مناره مسجد دورترین کوچه ... چند لحظه موبایلتو خاموش کن هدفون سی دی منتو از گوشات در بیار و برای یه بار هم که شده خودتو به اون راه نزن تا اونجایی که به صدا نزدیک میشی برو ... برو لب حوض مسجد بشین استیناتو بزن بالا یه حالی به صورت و دستت بده با آب نه با ادکلن های گرون قیمت ! برو بشین فکر کن اومدی کلاسای مدیتیشنت فکرکن یه لحظه میخوای یوگا کار کنی یا ... حالا اروم روبه قبله بایست یواش یواش شروع کن حرف زدن با خدا ............. دیدی چقدر حال میده ؟! تا حالا هیچ وقت اینجوری فکر کرده بودی که یه نفر داره با تمام وجود به حرفات گوش میده ؟ یه نفر هر چقدر که تو بد باشی اون خوبه و عاشقونه دوست داره یه نفر که همش منتظر تو بیای پیشش اما تو بی محلش میکنی . یه نفر که تو رو با هرتیپی که باشی با هر اندازه بینی با صورت اصلاح شده و اصلاح نشده با ریمل و بدون ریمل با همه بدتیپی و خوش تیپیات تو رو دوست داره عاشقته لازم نیست هروقت رفتی پیششش کلی خرج کنی کلی هدیه بخری همین جوری هم قبولت داره تو هر جوری که باشی همون جوری دوست داره ؟ راستی تا حالا بهش فکر کرده بودی ، میدونی چه عاشق خوبی داری میبینی تو چقدر معشوق بد جنسی هستی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 18:24 توسط گودزیلای تنها |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 اردیبهشت 1387 دی 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آذر 1385 آبان 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| پیوندها |
|
له خه بات تا رزگاری رابین هود زندگی قندیلی پیرانشار کامیل حه زره تی مازوو نانوشته های من نفرین و آفرین زمان |
|
RSS
|